مراسم چهلمین روز شهادت حلما و امیرمحمد قاسمی، دانشآموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب، با حضور گسترده مردم و مسئولان در گلزار شهدای لباشکن برگزار شد.
برنامههای مراسم
– گلباران قبور شهدا توسط خانوادهها، دانشآموزان و مردم
– سخنرانی امام جمعه محترم گراش با تأکید بر ترویج فرهنگ ایثار و شهادت
– گفتوگوی صمیمی با پدر و مادر شهدا و شنیدن خاطراتی از فرزندانشان
– اجرای گروه سرود مجمعالقرآن با مضامین عاشورایی
– روایتگری عارف بابااحمدی از رشادتهای دانشآموزان شهید
– مداحی حاج احسان حسینشیری و ایجاد فضایی عاطفی و معنوی
– برپایی موکب شبابالمحسن برای پذیرایی از عزاداران
خاطرات پدر شهیدان
در بخشی از مراسم، پدر شهیدان حلما و امیرمحمد خاطرهای از آخرین سفرشان تعریف کرد:
ما روز جمعه برای تعطیلات لب اشکن بودیم با اینکه شنبه
کار های بانکی داشتم اما روی مدرسه بچه هایم بشدت حساس بودم عصر جمعه حرکت کردیم و رفتیم نماز مغرب بود رسیدیم چهار برکه مجتمع خدمات رفاهی وایسادیم برای استراحت حلما گفت بابا من نماز بخونم گفتم بابا نمازتو بخون بعد حرکت میکنیم حلما نمازشو خوند و ما حرکت کردیم
حلما بسیار وظیفه شناس بود نسبت به سنش خیلی بزرگتر بود وظیفه شناس بود از اول ماه رمضان روزه گرفته بود، نمازش مرتب میخواند حتی داخل یکی از پیامهاش
هست که به دوستش گفته بود ساعت11:40هست برو نماز بخون الان اذان است
بعد بیا
به هرحال رفتیم خیلی سریع تر هم میخواستیم برسیم و رسیدیم تقریبا ساعت حدود 9،10 بود رسیدیم سمت خونه بعد حلما خواب بود غذا سفارش دادم اوردن و گفتم بابا شما سحر بیدار نمی شوی، الان شما غذا بخور و بخواب بابایی
گفت باشه بابا
انقدر این دختر خوش اخلاق و خوش رو و خوش برخورد بود اصلا از همون روز جمعه ظهر که لب اشکن بودیم انقدر خوب رفتار می کرد اصلا فرق می کرد به بقیه روز ها
ساعت حدود 12 شب بود فکر کنم شام اوردن خورد و خوابید
سحر به مادرش گفته بود که مامان من میخوام لباسامو اتو کنم همون موقع رفت حموم و بعد خوابید
گوشی مادرش رو زنک بود که بیدار شوند برای سحری
گوشی زنگ خورده بود اما مادرش بیدارش نکرده بود
حلما بلند شد گفت مامان فکر نکنی که من خوابما من بیدارم بلند شو سحری بخوریم
اول صبح بیدار شده بود لباساش اتو کرده بود
به مادرش گفته بود موهامو شونه کن که برم کلا اماده رفتن بود و رفت
منم کار داشتم رفتم بندر ساعت 11:17دقیقه معلم امیر محمد زنک زد اقای قاسمی گفتم بفرمایید خانم شهریاری (خدا رحمتش کنه هم معلم بود هم مادر بود واقعا اینو به شخصه دیدم)
گفت مدرسه تعطیل هست بیا دنبال بچه ها
من همون لحظه زنگ زدم برای سرویس گفتم علی اقا کجایی گفت مینابم گفتم زحمت بکش برو دنبال بچه ها اومده بود 1کیلومتری مدرسه این اتفاق افتاده بود
مجری: بابای حلما یعنی شما صدای انفجار و موشک رو شنیدید
بابای حلما: نه من بندر بودم اون لحظه خواهر خانمم زنگ زد گفت داداش مدرسه میناب زدن گفتم یا ابوالفضل
تا گفتن مدرسه میناب زدن انگار تازه از خواب بیدار شدم فهمیدم کجاست چندین ساله اونجا دارم زندگی میکنم
زنگ زدم به راننده سرویس دیدم صدای آژیر میاد
سراسیمه. با سرعت زیاد راه افتادم،
مجری: اون لحظه ای که وارد مدرسه شدید و در آن لحظه که تلفن زنگ خورد و گفتند همچین اتفاقی افتاده و طی این مسیری که برسید به مدرسه چی به شما گذشت و چی میگفتید به خودتان
پدر: اون لحظات اخر بود اون لحظاتی بود که پدر تمام زورشو میزنه که برسه به بجش و بجشو نجات بده دیگه هیچی برات مهم نبود نه جون خودت نه جون کسی هیچی برات مهم نبود هیج مسیری نمیدیدی فقط میخواستی زود برسی
به محض رسیدن ماشین را داخل کوچه پس کوجه ها انداختیم با برادرم بودیم رفتم دیدم دیگه اینجا کسی انتظار سالم بودن نداشته باشه فقط دنبال جسد باشه
رسیدم اونجا دیدم کار از کار گذشته صحنه آخرالزمانی بود
پدر: اون قسمتی که موشک خورده بود هیچی ازش نمونده بود
یک قسمت دیگه هنوز از پنجره ها دود میامد بیرون که بنظرم در اصابت اولی آتش گرفته بود
مجری: میدونم خیلی سخته و خیلی درده برای یک مادر و خانواده ای که ازشون سوال بپرسن چجوری مواجه شدید با جنازه و آیا شما جنازه را زود پیدا کردید؟
پدر: من اون لحظه که رفتم اونجا دنبال جان سالم فرزندانم نبودم دنبال جسد آنان بودم
تا با چشم خودتان نبینید به عمق جنایت پی نمی برید
من به بچه ها سپرده بودم به غیر از سرویس خودشان با هیچ احدی از مدرسه خارج نشوند
5دقیقه قبل از فاجعه اتفاقا بابای همکلاسیش به نام اعلامحد رفته بود دنبال اعلامحد و اونو اورده بود پای ماشین اعلا گفته بود بابا حلما هم بیار حلما اومده بود تا دم مدرسه تا با اقا وحید بیاد ولی گفته بود من هم داداشم اینجاست و هم بابام گفته فقط باسرویس بیا بدون اجازه ام با هیچکس نیا
دخترم برگشته بود داخل مدرسه و دیگه هیچ وقت برنگشت به منزل
ما جنازه ها را پیدا نمی کردیم
آمبولانس ها هم همه می رفتند طرف بیمارستان
منم به طرف بیمارستان رفتم
بیمارستان راه نمیدادن بری داخل اذیت میکردن یه خورده بگو مگو کردیم و راه باز کردیم رفتیم داخل
رفتیم داخل سردخانه دیدیم خدا بده برکت این سردخانه که جا نداره ماشین یخچالی اوردند
سه تا خاور یخچالی تهشو دادن به سمتی که فقط جنازه بزارن داخل ماشین ها
اونجا خواهش و التماس کردبم گفتیم بابا دنبال جنازه بچم می گردم حداقل در باز کنید جسد ها را پیدا کنم هرچی نگاه کردم نبود
دیگه بچه ها برادر خانم وپسر عموم و بقیه اقوام هم آمدند
دیگه داداش و برادر خانم گفتم شما همینجا در بیمارستان باشید و اون مسیری که ماشین های یخچالی بود گفتم فقط شما یکی یکی کیسه هارو چک کنید تا من برم مدرسه
رفتم مدرسه نزدیک غروب بود یه پوسته جنگی را من پیدا کردم
نمازخونه که دانش اموزان آنجا بودند ما پوسته جنگی که پیدا کردیم سوراخ سوراخ بود کنار اون پوسته جنگی یه جنازه خانم بود
بالای سرش هم یک جنازه بچه
این بچه خودم بود ولی نمی توانستم قبول کنم و قابل قبول نبود بپذیرم که بچه ام را در این حالت ببینم
مجری: خودتان با چشم خودتان دیدید فرزندتان را
پدر: اره اونجا دیدم زیر آوار هست لبه بتن اومده نصف بدنش گیر افتاده
ساعت11/12شب بود اون امیر محمد بود ترکش به پاش خورده بود که خیلی هم اثر کرده بود
گفتیم بقیه کجا هستند
گفتند دادیم سردخانه شهرک صنعتی
اونجا رفتیم ساعت12:30شب بود خدا خیر بده به اقای اسلامی نامی هست اونجا از دوستان ما هستن گفتم اقای اسلامی سردخونه برادر خانم شما گفتید به من پرورش میگو داره اوردن سردخونه برادر خانم شما یه محبت کن همکاری با ما کن من میخوام بچمو پیدا کنم بچه های من زنده نیستن من دنبال جسد هستم حداقل جسد گیر من که میاد
بنده خدا رفت و اومد گفت که اینجا فعلا دخترا اوردن پسرا پایین بودن زود پیدا نمیشه دخترا طبقه بالا بودن زودتر پیدا شدن گفتن چه نشونی داره گفتم صورت خودم فرقی نمیکنه یدونه گوشواره حلقه ای تو گوشش هست تقریبا بزرگه رفت و اومد گفت چنتا هستند اقای قاسمی تشریف بیار داخل
رفتم داخل دیدم گفت این شبیه دختر شما هست
دیدم دخترم سالم سالم هست فقط یه زره پشت دست چپش سوخته بود
دستش هم در اصابت اولی حالت دفاعی گرفته بوده پسرمم همینجور بود
حلما فقط پشت دستش سوخته بود و خشک شده بود بر اثر شدت انفجار و خفگی دخترم شهید شد




















